تبیین استعداد نقاشی در کودکان درخودمانده

یکی از نظرات رایج در مورد استعداد نقاشی در کودکان درخودمانده آن است که این استعداد، تا حدودی، نتیجه مشکلاتی است که این کودکان در زبان خود دارند( مثلا ر . ک . آرنهایم ، ۱۹۸۰؛پین Paine ؛۱۹۸۱؛سلف ،۱۹۷۷ ، ۱۹۸۳ )

. به ویژه ، سلف (۱۹۷۷) گفته است که نادیا علیرغم کم داشت های روانی اش نقاشی نمی کرد بلکه به علت وجود همان کم داشت ها نقاشی می کرد.
پنج کودک دیگر با برخورداری از استعداد استثنایی در نقاشی که توسط سلف ( ۱۹۸۳) مورد مطالعه قرار گرفتند نیز دارای مشکلات و نواقص زبانی بودند و همین، خانم سلف را به این نتیجه رسانید که عدم رشد زبانی در این کودکان، نقشی مهم در نقاشی هایشان ایفا می کند.

برای درک اینکه عدم رشد زبانی چگونه ممکن است موجب تسهیل نقاشی شود، مجبوریم در برخی از نظراتی که جدیدا در مورد استعداد های شناختی لازم برای شناخت نقاشی های واقع گرایانه دیداری بیان شده است به بررسی بپردازیم. همچنان که پیشتر متذکر شدیم( فصل پنجم)، آشنایی کودک با ساختار یک شئ کافی نیست که کودک بر آن اساس بتواند یک تصویر ناظر مدارانه دقیق اذان شئ بسازد.

آنچه علاوه بر این باید وجود داشته باشد، توصیف گرافیکی( تصویری) یا طرح واره نقاشی است(فیلیپس Phillip’s و دیگران ، ۱۹۸۵).

به دلایلی، میتوان پذیرفت که استعداد به کار گرفتن توصیه های گرافیکی، از هوش افراد مستقل است ( اوکانر و هرملین ، a-۱۹۸۷) و بدین ترتیب، نیازی نیست که عقب ماندگی ذهنی کلی موجب رشد مهارت استثنایی در نقاشی شود‌‌.

مطابق نظریه رمزگردانی دوگانه پایویو ( paivio، ۱۹۷۱) بازنمایی داخلی که می‌توان در تفکر به خدمت گرفت، به دو شکل متمایز کلی و تخیلی انجام میشود.

سلف با به کار بستن این تمایز در مورد رشد نقاشی، اعلام داشت که در مورد کودکان عادی، تاثیر قالب المسله شیوه کلامی به آفرینش نقاشیهایی می انجامد که نمادین به همان مفهومی هستند که زبان نمادین است.

مهارت کلامی، به قدرت تجرید، تامین و نمادین کردن کودکان عادی یاری می رساند. یک پیامد رشد زبانی و تاثیر رمزگردانی کلامی، موجب شکل گیری یکی از بارزترین ویژگی‌های رشد عادی نقاشی می‌شود- بدین معنی که( تقریبا) تا پیش از ۸ سالگی، واقع گرایی دیداری به ندرت ممکن است در درجه اول مورد توجه کودک عادی قرار گیرد.

در بسیاری از موارد، کودکان نورس عادی ” چیزی را نقاشی می‌کنند که می شناسند نه چیزی را که می‌بینند،” یا نقاشی هایی به سبک طرحواره می آفرینند که موضوع نقاشی شده را به صورت نمادین نشان می‌دهد نه آن که شکل ظاهری دقیقه آن را انتقال دهد.

در اصل، نظریه سلف، تلویحا بدین معنی است که رشد زبان و شناخت ادراکی اشیا توسط کودکان عادی در واقع گرایی دیداری تداخل پیدا می کند. مثلا فریمن و جنیکن (۱۹۷۲) نشان داده‌اند که کودکان در اغلب موارد، تک تک اشعار را با جهت نمایی کلی آنها و صرفنظر از محل قرار گرفتن و نشان داده شدن آنها به ایشان، نقاشی می کنند ( ر . ک . فصل ششم).

این مباحث، روشنایی تازه ای بر نقاشی های طرحواره و نمادین کودکان عادی می افکند و نشان می دهد که کودکان برای آنکه بتوانند شناخت ادراکی خود را مجسم سازند باید در چه سطح پیشرفته ای از تفکر قرار گرفته باشند.

ساخت یک نقاشی کاریکاتور خطی، مستلزم تشخیص اهمیت و تعیین جزئیات ۱۶ یا گزینش خصوصیات غیرضروری در ساخت یک نقاشی سرشار از جزئیات و ناظر مدارانه است.

سلف( ۱۹۸۳) بعد می‌گوید رشد نیافتگی رمزگردانی کلامی در کودکان درخودمانده، امکان تسلط رمزگردانی تخیلی بر تفکر ایشان و به ویژه بر نقاشی ایشان را فراهم می آورد.

معلوم شده است که افراد عقب مانده ذهنی با استعداد استثنایی در نقاشی، در مقایسه با آزمون شونده های شاهد و دارای هوش بهتر سازگار، از لحاظ استعداد تشخیص تصاویر ناقص، برتر هستند (اوکانر و هرملین ، b-۱۹۸۷) که به معنی استفاده برتر از قدرت تخیل دیداری است.

برخی از پژوهندگان گفته‌اند که به نظر نمی‌رسد هنرمندان درخودمانده در جریان روش نقاشی خویش از مرحله ای بگذرند که در آن علاقه یا توجهی به بازنمایی های ناظر مدارانه نداشته باشند.

تا جایی که ما می‌توانیم بگوییم، در سنی که کودکان عادی به آفرینش نقاشی های نمادین و خطی روی می آورند، هنرمندان در خود مانده، نوعاً تصاویری ایستا، فضایی و ناظر مدارانه تولید می کنند.

بر کسی به یقین روشن نشده است که مراحلی که کودکان عادی در نقاشی خود و در مسیر رشد نقاشی خود پشت سر می‌گذارند، به هیچ وجه در رشد کودکان درخودمانده مستعد وجود ندارد.

مسلم به نظر می‌رسید که نادیا مراحل مختلف خط خطی کردن، تصاویر خط خطی و تصاویر بچه قورباغه ای را جهش بار پشت سر گذاشته بود. در عوض، کار های نادیا از لحاظ ژرفا نمایی(پرسپکتیو )، کوته نمایی و دیگر شگردهای هنرمند نقاش که معمولا فقط پس از سالها تمرین شکیبا نه و تکامل تدریجی ظرفیت” طبیعی” نقاشی حاصل می شود، سرشار از مهارت بود(گاردنر ، ۱۹۸۰، ص ۱۸۲)

. لیکن، همچنان که گاردنر و محققان دیگر اظهارنظر کرده‌اند، این احتمال وجود دارد که نا دیا پیش از رسیدن به سن ای که خودش نخستین بار مورد مطالعه قرار گرفت، مراحل عادی رشد نقاشی را در طی چند روز پشت سر گذاشته باشد. با این حال، ساخت نقاشی های ناظر مدارانه می تواند پیامد نوعی ناتوانی در تجرید و نماد آفرینی باشد.

این فرضیه اگر درست باشد، تلویحا بدین معنی خواهد بود که تنها گزینه ممکن برای هنرمندان در خود مانده، آن است که چیزی را دقیقاً نقاشی کنند که خود آن را می بینند.

لیکن بود قدرت نماد آفرینی، به احتمال زیاد، کم داشتی مشترک میان تمام کودکان درخودمانده است، که فقط تعداد اندکی از ایشان هنرمندانی مستعد هستند. بنابراین، منطقه خواهد بود اگر گفته شود عامل اضافی در میان است که کودکان درخودمانده را به هنرمندانی چنین مستعد و در عرصه نقاشی تبدیل می کند.

آیا می توان چنین احتمال داد که حافظه دیداری عالی به تنهایی برای ورود این استعداد کفایت نمی کند و فرد
حتما باید از یک استعداد خاص برای به رمز درآوردن آن در قالب جنبش حرکتی دست نیز برخوردار باشد؟

گذشته از این، همچنان که سلف( ۱۹۸۳) متذکر شده است، نقاشی های کودکان هنرمند درخودمانده، تا جایی نمادین به شمار می‌روند که بازنمایی هایی دو بعدی از اشیا واقع در فضای سه بعدی باشند.

لیکن، آنچه کودکان درخودمانده غالباً نمی‌توانند تشخیص دهند، این است که چگونه این اشیای که ایشان نقاشی می‌کنند عضوهایی از مقولات خاصی از اشیا هستند. مثلاً سلف( ۱۹۷۷) معتقد است نادیا با آنکه می توانست تمام جنبه های دیداری یک شی را به یاد آورد، نمی توان از همان شئ را بر اساس کارکردش در مقوله خاصی از اشیا قرار دهد( نمی‌توانست دو نوع صندلی را طبقه بندی کند).

این احتمال وجود دارد که در برخی از هنرمندان در خود مانده، که رشد کلام ایشان و غالباً بسیار عقب مانده است، فرایندهای تداعی‌کننده دیگری با سرعت بیشتری رشد کنند( اوکانر و هرملین، الف-۱۹۸۷).

مثلا این گونه رشد جبرانی را میتوان مشاوره کسی دانست که نابینا است و حس بویایی و حس شنوایی اش در مقایسه با شخص بینا، به مراتب قوی تر هستند

. در تایید این نظر که رمزگردانی کلامی در شکل گیری و رشد بازنمایی های ناظر مدارانه دخالت می کند، سلف( ۱۹۸۳، ۱۹۷۷) یادآور شده است که نادیا، از زمانی که گفتارش شروع به رشد کرده، به تعداد کمتر و با مهارتی کمتر نقاشی کرده است.

لیکن نقاشی استیفن ویلتشر، برخلاف نادیا، با آن که گفتارش از حدود پنج سالگی به بعد رشدی چشمگیر
داشت، تحت تاثیرات منفی قرار نگرفته است.

گذشته از این، هرچه بیشتر از عمر استیفن میگذرد، بیشتر بر آگاهی و دامنه انتقادش از نقاشی‌هایش افزوده می‌شود، به طوری که دائماً معیارهای عالی تر از پیش برای خود تعیین می کند.

بنابراین، او برخلاف نادیا که تدریج از تعداد نقاشی‌هایش کاسته می شد، نه فقط سخن گفتن، خواندن و نوشتن را( هر چند گاهی با سختی) آموخته است، بلکه در همان حال توانسته است استعداد خارق العاده اش را در زمینه دیداری و تصویری نیز حفظ کند.

بنابراین تصور اینکه رشد زبان در هنرمندان درخودمانده موجب از میان رفتن استعداد استثنایی ایشان در نقاشی خواهد شد، ممکن است امری اجتناب ناپذیر نباشد. با آنکه کودکان درخودمانده با استعدادها و توانایی‌های ناشناخته تصویری، نقاشی‌های می‌آفرینند که ناظر مدارانه و سرشار از حس ژرفا نمایی اند، غالباً از این حد فراتر نمی روند.

کار هنری کودکان درخودمانده، برخلاف نقاشی های نوجوانان مستعد عادی ( ر . ک . صفحات پیشین) ، ندرتا ممکن است چیزی بیش از شکل ظاهر دیداری را به بیننده انتقال دهد.

مثلاً ندرتاً ممکن است اثری از بیان هیجان یا روابط شخصی در این کار ها دیده شود(اما ر . ک . ساکس ، ۱۹۸۵ ). البته اینگونه فقدان بیان هیجانی، با موضوعاتی که بسیاری از هنرمندان در خود مانده برای نقاشی بر می گزیند- ساختمان ها به جای افراد انسان- سازگاری دارد.

 

امتیازدهی
PDFPrint
نویسنده :
منبع : مقدمه ای بر روانشناسی نقاشی کودکان - گلین توماس، آنجله م. ج. سیلک؛ مترجم محمدتقی فرامرزی

مطالب مرتبط

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *