هنر و معناهای نهفته گفتگو بین پدر و مادر و کودک

پرسش های کودکان: معناهای نهفته
گفتگو با کودکان هنر بی مانند است با قواعد و معناهای خودش.
کودکان به ندرت در ارتباط هایشان ساده لوح هستند. پیامهای ایشان اغلب به رمز بیان میشود و نیاز به رمز گشایی دارد. به این نمونه ها توجه کنید:
اندی ده ساله از پدرش پرسید: تعداد کودکان رها شده در هارلم چند تاست؟ پدر اندی که وکیل است خوشحال شد که دید پسرش به مسایل اجتماعی علاقمند شده. او یک سخنرانی طولانی درباره موضوع انجام داد و سپس به ارقام مراجعه کرد.اما اندی قانع نشد و همان سوال را تکرار کرد: تعداد کودکان رها شده در شهر نیویورک چندتاست؟ در امریکا؟ در اروپا؟ در همه دنیا؟
سر انجام به ذهن پدر اندی رسید که پسرش نگران یک مسئله اجتماعی نبوده بلکه درباره یک مسئله شخصی نگرانی داشت.پرسش های اندی انقدر از همدردی برای کودکان رها شده بر نمی خاست که از ترس رها شدن. او به دنبال یک عدد نبود که نشان دهنده تعداد این کودکان باشد بلکه به دنبال این اطمینان می گشت که خود او رها نخواهد شد.
بنابراین پدرش با منعکس کردن نگرانی اندی پاسخ داد: تو نگرانی که شاید روزی پدر و مادرت تو را ترک کنند همان طور که بعضی از پدر مادرها این کار را می کنند. بگذار به تو اطمینان دهم ما تو را ترک نخواهیم کرد و اگر این فکر دوباره تو را ناراحت کرد لطفا به من بگو تا بتوانم به تو کمک کنم از نگرانیت دست برداری.

نانسی پنج ساله روز اول که با مادرش از کودکستان دیدن میکرد با دیدن نقاشی های بچه ها که به دیوار زده شده بود با صدای بلند پرسید:((چه کسی این نقاشی های زشت را کشیده؟)) مادر نانسی خجالت کشید.

 


نگاهی از روی مخالفت به او انداخت و فوری گفت:(( خوب نیست به نقاشی های به این قشنگی بگویی زشت)).
مربی که معنی سوال را فهمیده بود لبخند زد گفت :(( در اینجا تو مجبور نیستی نقاشی های قشنگ بکشی. اگه دوست داری میتوانی نقاشی های معمولی بکشی)).
لبخند بزرگی بر لب نانسی نشست زیرا حالا پاسخ پرسش های نهفته اش را گرفته بود :(( اگر دختری نتوانست به خوبی نقاشی بکشد چه می شود؟))
بعد نانسی یک ماشین اتش نشانی شکسته را برداشت و حق به جانب پرسید :((کی این ماشین اتش نشانی را شکسته؟)) مادرش جواب داد:(( چه فرقی میکند کی شکسته؟تو که اینجا کسی رو نمیشناسی)).
نانسی واقعا به نامها علاقه ای نداشت. او می خواست بفهمد برای بچه هایی که اسباب بازی ها را شکستند چه اتفاقی افتاده. با درک این سوال مربی پاسخ مناسبی داد (( اسباب بازی ها برای بازی هستند.بعضی وقتها هم میشکنند پیشش می آید)).
نانسی به نظر راضی می آمد. مهارت مصاحبه اش برای او اطلاعات لازم را دست پا کرد : این آدم بزرگ سال خیلی خوب است زود عصبانی نمیشود حتی وقتی یک نقاشی زشت از آب درآید یا اسباب بازی بشکند لازم نیست بترسم اینجا ماندن خطری ندارد . نانسی برای مادرش دست تکان داد و رفت پیش مربی تا نخستین روز را در کودکستان آغاز کند.
کارول دوازده ساله عصبی و گریان بود. دختر خاله مورد علافه اش پس از آنکه تابستان را با او گذرانده بود به خانه خودش برمیگشت. متاسفانه واکنش مادرش به اندوه او نه همدلانه بود نه توام با درک.
کارول( با چشمان پر از اشک : سوزی دارد میرود دوباره تنهای تنها میشوم).
مادر: دوست دیگری پیدا خواهی کرد.
کارول : خیلی تنها خواهم بود.
مادر: کم کم فراموش می کنی.
کارول: اوه . مامان! (گریه)
مادر : دوازد سالت شد هنوز یک بچه نق نقو هستی.
کارول نگاه پر کینه به مادرش انداخت و به اتاقش پناه برد و در را پشت سرش بست . این حادثه باید پایان شادتری می داشت. احساسات یک کودک باید جدی گرفته شود گرچه خود موقعیت زیاد جدی نباشد.
به نظر مادرش یک جدایی در پایان تابستان ممکن است انقدر مشکل بزرگی نباشد.
که او به خاطرش گریه کند اما نیازی نبود واکنش مادر فاقد همدردی باشد. ممکن بود مادر کارول به خود او بگوید :(( کارول غصه دار است . من میتوانم با نشان دادن اینکه درک میکنم چه چیزی او را ناراحت میکند به بهترین به او کمک کنم. چطور میتوانم این کار را بکنم؟ با منعکس کردن احساسات او به خودش)).
(( بدون سوزی احساس تنهایی خواهد کرد)).
(( از همین حالا دلت برایش تنگ شده)).
((وقتی اینقدر با هم بودن عادت کرده اید جدایی سخت است)).
((بدون سوزی میشود خانه بنظرت خالی می آید)).

چنین واکنش هایی میان والد و کودک ایجاد صمیمیت میکند. وقتی بچه ها احساس میکنند. احساس تنهایی و غمشان کاهش پیدا میکند. وقتی بچه ها درک می شوند. عشق آنان به پدر و مادر عمیق می شود. هم دردی والد برای جراحت های احساسی مانند کمک های اولیه است.
وقتی ما حقیقتا احساس مصیبت او را می پذیریم و دل شکستگی اش را بیان میکنیم او اغلب نیروی خود را جمع میکند تا با واقعیت مواجه شود.

الیس هفت ساله برنامه گذاشته بود تا بعد از ظهر را با دوستش لی بگذراند. ناگهان به یاد آورد که گروه پیشاهنگی اش آن روز بعد از ظهر جلسه داشتند. الیس شروع کرد به گریه.
مادر: اوه تو ناراحتی تو منتظری بودبی تا امروز بعد از ظهر با ((لی)) بازی کنی.
آلیس:بله. چرا پیشاهنگها نمیتواند یک روز دیگر جلسه داشته باشند؟
گریه پایان یافت .الیس به دوستش لی تلفن کرد و قرار دیگری با او گذاشت.سپس لباسهایش را عوض کرد وبرای رفتن به جلسه پیشاهنگی اماده شد.
درک مادر و همدردی او با اندوه الس کمک کرد تا او با مشکلاتش غمهای ناگزیر زندگی کنار بیاید . او احساسات الس را شناخت و خواسته های او را منعکس کرد. او موقعیت را شوخی نگرفت. او نگفت((چرا الم شنگه راه می اندازی ؟حالا یک روز دیگر با دوستت بازی میکنی . مگر چه چیز دیگری است؟))

او عمدا از گفتن حرف های تکراری خود داری کرد:(( خوب تو نمیتوانی همزمان دو جا باشی )). نه متهم کرد نه سر زنش(( وقتی میدانی چهارشنبه روز جلسه پیشاهنگی است چرا با دوستت قرار گذاشتی؟))
مکالمه کوتاه زیر نشان میدهد چطور یک پدر فقط با پذیرش احساسات وشکایت پسرش خشم او را کاهش داد .
پدر دیوید در نوبت شب کار میکند و روزها که همسرش سرکار می رود به کارهای خانه رسیدگی می کند. وقتی از خرید برگشت پسر هشت ساله اش را خشمگین دید.
پدر: یک پسر عصبانی می بینم. در واقع یک پسر خیلی عصبانی .
دیوید: من عصبانی ام. در واقع خیلی عصبانی ام.
پدر :اوه ؟
دیوید:(خیلی آهسته ) دلم برایت تنگ شد. وقتی از مدرسه برمی گردم تو هیچ وقت خانه نیستی .
پدر:خوشحالم که به من گفتی . حالا می دانم. تو میخواهی وقتی از مدرسه برمی گردی من خانه باشم.

 


دیوید پدرش را در آغوش گرفت و رفت بیرون که بازی کند . پدر دیوید میدانست چگونه حال پسرش را تغییر دهد او حالت دفاعی به خود نگرفت و توضیح نداد که چرا خانه نبود :(( باید میرفتم خرید . اگر خرید نمیرفتم چه میخوردی؟)) او نپرسید:(( چرا اینقدر عصبانی هستی ؟ )) در عوض احساسات و شکایت پسرش را تایید کرد. اغلب والدین نمیدانند که سعی در قانع کردن کودکان در این مورد که شکایت هایشان غیر موجه و احساساتشان اشتباه است فایده ای نداره . این کار فقط به مجادله و حشم می انجامد.
روزی هلن دوازده ساله در حالی که خیلی غمگین بود از مدرسه به خانه برگشت .

هلن : میدانم ناراحت میشوی . من در امتحان به گرفتم . می دانم چقدر برایت مهم است که الف بگیرم .
مادر :اما واقعا برایم مهم نیست . چطور می توانی چنین چیزی بگویی ؟ اصلا از نمره تو ناراحت نیستم .فکر می کنم به خوب است .
هلن:پس چرا همیشه وفتی الف نمی گیرم سر من فریاد میزنی؟
مادر:کی فریاد زدم ؟ تو ناراحتی برای همین هم مراسرزنش میکنی. گوشزد کردن این موضوع و بحث کردن با او کمکی به بهبود حال هلن نگرده بود. اگر مادر او با گفتن ((تو دلت میخواهد که نمره هایت آنقدر برای من مهم نباشد تو می خواهی کسی باشی که تصمیم می گیرد چه نمره ای برایت خوب است.)) احساسات دخترش را پذیرفته بود به حال او بیشتر کمک میکرد .
نه تنها کودکان بلکه حتی غریبه ها درک همدلانه ما از مشکلاتشان را قدر میشناسند .خانم گرفتن میگفت که از رفتن به بانک خود متنفر است:((معمولا شلوغ است ومدیر طوری به نظر می اید و رفتار میکند که انگار همین قدر که در انجا هست به من لطف میکند. هر وقت مجبورم پیش او بروم عصبی می شوم )).
یک بار آخرین روز کاری هفته مدیر باید چک او را امضا میکرد . همان طور که به حرف زدن او با دیگران گوش میداد ناراحت و بی قرار می شد . اما بعد تصمیم گرفت خودش را به جای او بگذارد و درک خود را با انعکاس و پذیرش احساسات مدیر بیان کند .((باز هم آخرین روز کاری هفته ! همه از شما انتظار دارند به کارشان رسیدگی کنید.هنوز ظهر هم نشده نمی دانم چطور میتوانید این روز را بگذرانید))چهره مدیر ازهم باز شد . برای اولین بار دید که او لبخند زد ((اوه بله اینجا همیشه شلوغ است همه می خواهند اول به کار آنها رسیدگی شود .چه کاری میتوانم برایتان انجام دهم ؟)) او نه تنها چک را امضا کرد بلکه او را تا باجه همراهی نمود تا تحویلدار کار او را سریع تر انجام دهد.